«مهرزاد بروجردی» درباره تغییرات گفتمان فکری- سیاسی در ایران معاصر:
 
فرهنگ سیاسی جامعه از فرهنگ همگانی جدا نیست
 
جهانگیر پاک‌نیا/عکس: آلبوم شخصی مهرزاد بروجردی
 

 
مهرزاد بروجردی، استادیار دپارتمان علوم سیاسی در مدرسه شهروندی و امور عمومی مَکسوِل، در دانشگاه «سیراکیوز» آمریکاست. بیش از یک دهه از انتشار اولین مقالات و مصاحبه‌های او در مجلات تخصصی و روزنامه‌های ایرانی می‌گذرد و تاکنون سه کتاب از وی به زبان فارسی منتشر شده است؛ «روشنفکران ایرانی و غرب» که یکی از مهم‌ترین آثار موجود در زمینه بررسی آرای متفکران معاصر ایرانی به شمار می‌رود و کتاب «تراشیدم، پرستیدم، شکستم» که شامل گفتارهایی در باب سیاست و هویت ایرانی است. همچنین پیش از این دو کتاب، سخنرانی بروجردی در مرکز بازشناسی اسلام و ایران با عنوان «پارادوکس‌های سیاست در ایران امروز» به چاپ رسیده بود. از این استاد ایرانی مقیم نیویورک، به زودی کتابی به زبان انگلیسی با موضوع اسلام و نظریه حکمرانی، توسط انتشارات دانشگاه سیراکیوز عرضه خواهد شد. او همچنین پژوهش کلانی درباره نخبگان سیاسی ایران پس از انقلاب اسلامی را در دست نگارش دارد. همین نگاه محققانه به تاریخ، فرهنگ و سیاست، انگیزه گفت‌وگو با دکتر مهرزاد بروجردی در زمینه تغییرات گفتمان فکری- سیاسی در ایران معاصر است.

 برخی معتقدند در تغییر گفتمان فکری- سیاسی حاکم در هر دوره، گسست کاملی رخ نمی‌دهد، بلکه همواره جنبه‌هایی از آن – و بلکه جنبه‌های مهمش- در دوره بعد بازتولید می‌شود. اگر چنین تفسیری را بپذیریم، درباره ایران پس از مشروطه چه می‌توان گفت؟
در دوران پس از مشروطه گفتمان دولت مطلقه و گفتمان دموکراتیک در برابر هم قد علم کردند و جامعه را نیز به دو اردوگاه متخاصم تقسیم کردند. هر یک از این گفتمان‌ها هم ریشه در واقعیت‌های موجود در جامعه ایران داشت. چه دیدگاهی که در پی یک دولتمرد مقتدر و کاردان برای پشت سر گذاشتن دعواهای جناحی بود و چه دیدگاهی که در واکنش به ظلم و استبداد و بهره‌ور از اندیشه‌های نوین اروپایی در کالبد گفتمان دموکراسی‌خواهی پدیدار شده بود. بی‌گمان در هر دوره تاریخی، کارنامه این گفتمان‌ها و گرایش مردم به آنها به شرایط ویژه آن زمانه بازمی‌گردد. برای نمونه، روش قیم‌مآبانه رضاخان پاسخی به روزگار نابسامان و هرج و مرج برآمده از شکست مشروطه و جنگ جهانی اول است. چنین است که در این دوران مردم خواهان ثبات سیاسی و اجتماعی در سایه دولتمردی مقتدر و کارآمد بوده‌اند. ولی با گذشت زمان و در پی کناره‌گیری رضاخان، شرایط سیاسی و دگرگونی‌های جهانی به بلوغ فکری ایرانیان یاری رساند و دموکراسی را در کانون خواست همگانی نشانید. اما حاکمیت سیاسی تمایلی به این تغییر نداشت و خواهان نگهداری روش کشورداری پیشین بود. می‌توان روند بازتولید شیوه استبدادی را در این فرآیند و نیز در رویدادهای پس از آن بازجست.
‌ با اینکه شما از گونه‌ای تغییر سخن می‌گویید اما در دوران پس از سقوط رضاخان هم جز برهه کوتاهی از گشایش سیاسی که عموما ناشی از نوخاستگی و عدم تثبیت اقتدار پهلوی دوم بود، وضعیت سیاسی حاکم مجددا به نوعی گفتمان غیردموکراتیک بازگشت. در واقع گسستی اتفاق نیفتاد.
باید به یاد داشته باشیم که برآمدن محمد‌رضا پهلوی هم در شرایط خاص سیاسی، اقتصادی و بین‌المللی رخ داد که کمابیش همان گفتمان غیردموکراتیک را می‌پسندید و به پیش می‌راند. از یک‌سو جنگ سرد به قطبی شدن سیاست در کشورهایی مثل ایران انجامید و بر مسیر بسیاری رویدادهای داخلی و تصمیم‌گیری‌های سیاسی ایرانیان اثر می‌نهاد. از دیگر سو قدرت بی‌رقیب دولت که برآمده از توزیع درآمد نفت است به بهبود زندگی ایرانیان یاری می‌رسانید. چنین بود که ناتوانی جامعه مدنی و سستی نهادهای آن در رقابت با قدرت خیره‌کننده دولت در سرکوب مخالفان، در یکه تازی در قلمرو اقتصاد، یا پشت‌گرمی‌اش به قدرت‌های خارجی، به ریشه‌دارشدن هرچه بیشتر دولت پدرسالار نوین (New-atrimonial) انجامید. اگر به کانون‌های مخالفت در دانشگاه‌ها یا در حوزه‌های دیگر و... هم نگاه کنیم یا به قلمرو همگانی اجتماعی در این دوران بنگریم، اثری از مبارزه دموکراسی‌خواهانه و مخالفت پیگیر و پرجنب و جوش نمی‌یابیم. متاسفانه در کشور ما، به ویژه در قرن بیستم، در رویارویی دولت و جامعه مدنی همواره کفه دولت سنگینی کرده است. برای نمونه در زمان پهلوی دوم، حتی روشنفکران ناراضی ناچار بوده‌اند در نهادهای دولتی همچون سازمان برنامه و بودجه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و انجمن حکمت و فلسفه روزگار بگذرانند.
‌ آقای بروجردی در همین‌جا می‌توان پرسید که چرا در میان نیروهای مخالف و گفتمان‌های معارض آنها با پهلوی دوم - با صرف‌نظر از جبهه ملی و نهضت آزادی- چه در سمت نیروهای انقلابی‌مذهبی که با جریان سنتی حوزه فاصله‌ای معنادار داشتند و چه در میان طیف گروه‌های چپ، نسبت روشنی با دموکراسی‌خواهی وجود نداشت؟
چنان که می‌دانیم تکاپوهای سیاسی گروه‌های چپ و به‌ویژه چریک‌های چپ، زیرزمینی بوده است. طبیعت چنین شیوه‌ای، دادوستد فکری و عملی رودررو و پایدار با مردمان عادی یا پی افکندن پایگاهی اجتماعی در میان قشرهای ویژه‌ای از مردمان را ناشدنی می‌ساخت. هواداران این گروه‌ها، دست‌بالا می‌توانستند ایشان را قهرمان بدانند اما نمی‌توانستند با ایشان پیوندی ارگانیک و انداموار برقرار کنند. نیروهای مذهبی نیز در فاصله سال‌های 1342 تا 1357 فراز و فرود بسیاری داشتند. آیت‌الله [امام] خمینی از زمان تبعید با گروهی از روحانیان هوادار خود در تماس بود، و در میان گروه‌هایی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی که از آن یاد کردید (این هردو گروه پایگاه اجتماعی چندانی نداشتند) گفت‌وگویی درباره دموکراسی و دموکراسی خواهی درنگرفته بود.
‌ اگر به مقطع انقلاب اسلامی برسیم پژوهشگرانی مانند خانم «نگین نبوی» در کتاب «روشنفکران و دولت در ایران» معتقدند در فرآیند انقلاب خوانشی اسلامی از ادبیات روشنفکران چپ مارکسیستی صورت بست. به نظر شما که مطالعات مهمی در زمینه آرای روشنفکران معاصر داشته‌اید، نقش ادبیات روشنفکری در قوام گفتمان فکری-سیاسی پس از انقلاب چگونه بوده است؟
بی‌گمان روشنفکرانی همچون آل‌احمد و شریعتی در فراهم ساختن خوراک نظری برای دولتمردان دستگاه نوین و در ساماندهی گفتمان تازه نقشی در حد و اندازه رهبران فکری داشته‌اند. ایشان همچنین در سیاسی کردن لایه‌های بزرگی از جامعه کوشیده و کامیاب بوده‌اند.
‌ درباره دهه دوم انقلاب و نسبت گفتمان سیاسی حاکم با ادبیات روشنفکری جدید چه می‌توان گفت؟
با پایان گرفتن جنگ و تحول اقتصادی سیاسی کشور، سیر اندیشه نیز دگرگون شد. نیروهای چپگرا به تدریج کنار رفتند و راه برای بازنگری اندیشه و رفتار گذشته هموارتر شد. چنین بود که روشنفکران دینی در مجله‌هایی مانند «کیهان فرهنگی» و بعدها «کیان» پیشگامان این راه شدند. از دیدگاه جامعه‌شناسی آگاهی و با نظر در رویدادهای اجتماعی و سیاسی این دوران، می‌توان سرّ گرایش ایرانیان به این اندیشه‌ها را بازجُست. برای نمونه، همان‌گونه که در دوران جنگ با عراق، ستیز سخت و ابتدایی برخی با ناسیونالیسم، جای خود را به آشتی با وطن‌دوستی و سازش با ناسیونالیسم داد. از دیدگاه جهانی هم، فروپاشی شوروی بسیاری را از دام توّهم سوسیالیسم در اروپای شرقی رهانید و تلنگری بر نیروهای چپ برای بازنگری در اندیشه‌هایشان زد. و آنگاه به همان شیوه که ابتدا راه و رسم جنگ چریکی زیر سوال رفته بود الگوی سوسیالیستی اقتصاد دولتی و... نیز کنار گذاشته شد. گفتمان روشنفکران دینی ایرانی نیز در چنین زمانه و زمینه‌ای برآمد و بالید.
‌ اما این گفتمانِ به تعبیر شما معطوف به دموکراسی مجددا به کناره رفت و به باور برخی همچنان مانند همتایان تاریخی خود، ارتباط روشنی با پایگاه اجتماعی‌اش نداشت. آیا شکست سیاسی را باید از سرنوشت این گفتمان فکری جدا کرد؟
یکی از ویژگی‌های هر جامعه‌ای از جمله ایران که گاه بررسی جامعه‌شناسانه را با دشواری‌هایی همراه می‌کند، این است که نمی‌توان میان اندیشه‌ها در ساحت نظر و آنچه در عرصه سیاست رخ می‌دهد یک پیوند ساده علت و معلولی پیدا کرد. در تحلیل پایگاه اجتماعی یک گفتمان و گرایش مردمان به آن نیز به همین‌گونه با نسبت‌های پیچیده علت‌ها و معلول‌ها روبه‌روییم و در اقبال عمومی نیز به همین گونه، عوامل متعددی دخیلند. دیدیم که پس از هشت سال از رویکرد ایرانیان به دولت اصلاحات، بسیاری از نزدیکان رییس دولت هم به منتقد آنها تبدیل شدند و به روش و کارنامه آنان ایراد گرفتند.
جنبه دیگری از این نسبت پیچیده نظر و عمل و پیوند گفتمان با پایگاه اجتماعی‌اش را می‌توان در نمونه‌های آماری دید. آمار و ارقام در ایران از پیشی گرفتن شمارِ دانشجویان دختر نسبت به دانشجویان پسر حکایت می‌کند. اما وقتی به آمار و داده‌های بازارِ کار نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم که نسبت کاریابی زنان در حدود 15درصد، یعنی همان رقم پیش از انقلاب است. همین پیچیدگی را در نسبت نیروهای سیاسی و پایگاه اجتماعی آنها نیز می‌توان دید.
 بسیاری برآنند که فرهنگ سیاسی جامعه در هر دوره‌ای از گفتمان فکری سیاسی حاکم تاثیر پذیرفته و بر مبنای آن قوام می‌یابد. شما مولفه‌های فرهنگ سیاسی کنونی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
فرهنگ سیاسی هر جامعه‌ای از فرهنگ همگانی آن جدا نیست. اگر در فرهنگ همگانی ما پدیده‌هایی چون روحیه تکروی، اجتناب از کار جمعی، نقد‌ناپذیری و دشمنی شمردن انتقاد و... وجود دارد، این پدیده‌ها به فرهنگ سیاسی ما نیز سرریز می‌کنند. چنین است که مثلا اختلاف نظر میان دو روشنفکر ایرانی از خاستگاه و قلمرو مدنی خود بیرون می‌رود و بسا که به دشمنی، کینه‌های شخصی و تهمت‌های ناروا می‌انجامد. به دیگر سخن، بسیار پیش‌تر از آنکه به پله علت‌یابی خشونت فیزیکی و سیاسی برسیم، با مشکلی بزرگ به نام خشونت فکری دست به گریبانیم. و آنگاه به این پیچیدگی‌ها ‌باید چند و چون کنش‌ها و واکنش‌ها در مدار قدرت سیاسی تراز دولت را افزود. به گواهی تجربه، سیاستمداران عالم و به پیرو آن ایران، هیچ‌گاه دموکراسی را از سر اراده و اختیار در صدر فهرست اولویت‌های خویش نمی‌گنجانند. دغدغه سیاستمداران بیشتر از هر چیز پیروزی در انتخابات بعدی است.
به هر روی در فرهنگ سیاسی ما ناتوانی در مصالحه و ائتلاف از همین‌جا ریشه می‌گیرد که ما «دیگری» را ابتدا در قلمرو ذهن و نظر ناچیز می‌شماریم و آنگاه در پهنه عمل از همکاری، هم‌رایی، همراهی و همدستی با او بازمی‌مانیم. نمونه آشکار این نابسامانی فکری و عملی را می‌توان در گسترش دایره دوستانی دید که عرصه رقابت را برای دیگران محدود می‌کنند.
‌ شما کدام جریان‌های فکری را در تقویت این فرهنگ سیاسی نیرومند می‌بینید؟ آن میراث فکری که در نهایت، به روش‌های غیرسیاسی در میدان رقابت سیاسی ختم می‌شود را در کجا باید جست‌وجو کرد؟
دیدگاه خودمحور که تمام حقیقت را در نزد خود و دیگران را بی‌بهره از آن می‌داند، هم در بین نیروهای سکولار و هم در میان نیروهای اصولگرا، هوادارانی دارد. نیروهای چپ در دوره‌های پی‌درپی، به حق فعالیت مخالفان فکری خود (چه لیبرال، چه غیرلیبرال) باور نداشتند. این سنت ناخجسته، سیر صعودی داشته است. به روند انشعاب‌های سیاسی در جامعه ما نظری بیفکنیم. در خاطرات آقای ری‌شهری، فهرست بیش از 600 گروه و سازمان اسلامی و چپ که غیرقانونی اعلام شده‌اند، آمده است اما به‌نظر من جامعه ما باید از ادعای تافته جدابافته بودن برخی و حرف‌هایی مثل هنر نزد ایرانیان است و بس دست بردارد.
البته در همین حال جای امیدواری هم هست. به آن نشان که شما امروز به کمتر نیروی سیاسی برمی‌خورید که آماده یا دست به کارِ نقد کردن گذشته خود نباشد.
البته این ارزیابی انتقادی نزد نیروهای سیاسی دور از مدار قدرت بیشتر و کارآمدتر بوده است چرا که اینان استقلال بیشتری از کانون قدرت داشته و از قید قدرت آزادتر بوده‌اند. چنین است که این گروه‌های خارج از قدرت می‌توانند به درک بهتری از چیستی و چند و چون شکست گفتمان اصلاح‌طلبی برسند.
‌ مساله دیگر شهروند جهانی و آگاهی از پیشرفت چشمگیر کشورهای دیگر است. چندی پیش در آمار بانک جهانی آمده بود که تنها کشور جهان که در سال 2010 از رشد اقتصادی بالای 10درصد برخوردار بوده، همسایه ما ترکیه است؛ یا آگاهی از اینکه در دهه 1960 میلادی، ایران و کره‌جنوبی در موقعیت اقتصادی مشابهی قرار داشتند و امروز متفاوتند. این آگاهی‌ها به پرسشی در ذهن هر شهروند در دهکده جهانی می‌انجامد که پاسخش در گرو دادوستد آزادانه تجربه‌های جهانی است. به هر روی، شهری شدن جامعه، بالارفتن سواد و جوان بودن هرم جنسیتی در ایران خبر از این واقعیت می‌دهند که این جامعه، دیگر همان جامعه قدیم نیست.
 نشانی از همین درس گرفتن از تجربه‌های دیگر کشورها را می‌توان در گفته‌های راشد غنوشی، رهبر حزب اسلامگرای تونس بازجست. او که خود زندانی سیاسی بوده، او بر آن است که شکنجه را در قانون اساسی جدید کشورش ممنوع کند. وی آشکارا از ائتلاف با گروه‌های غیراسلامی تونس سخن می‌گوید. نکته‌ درباره جنبش‌های جهان عرب این است که در این کشورها شهروندان دگرگون شدند ولی حاکمان دگرگون نشدند. حاکمان سعی می‌کردند با همان ابزار و ایده‌هایی که سال‌ها حکومت استبدادی خویش را به پیش برده بودند، ادامه دهند. ولی رشد آگاهی مردم در جهتی دیگر بود و همین، توازن را به سود مردم تغییر داد.
درباره جامعه ایران در کنار همه مسایل، باید دگرگونی‌های مثبت را نیز به فال نیک گرفت، به آنها بها داد و طرح‌های تازه برای مشارکت مردم در کاروبار سیاست درافکند؛ مانند طرح رای اولی‌ها برای انگیزش نوجوانان به شرکت در انتخابات.
 

 
http://sharghdaily.ir/?News_Id=4511