۱۳۹۶ دوشنبه ۲۷ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۲۳ - ۱۳۹۶ پنج شنبه ۹ آذر
حال همه ما خوب است اما...
محمدرضا بامشاد

انسان همیشه در تلاش برای رسیدن به آرامش است، اما در مسیر دست‌یابی به این هدف، محیط خانواده چقدر در تامین امنیت روانی نقش دارد؟ نقش جامعه در ایجاد و یا سلب این آرامش چگونه تعیین می‌شود؟ در این بین چه آماری از زنان و بنا به چه علت‌هایی دچار ناآرامی می‌شوند و به قرص‌های آرام‌بخش و یا حتی خودکشی روی می‌آورند؟ بدبینی‌های یک مرد نسبت به مردان دیگر چقدر می‌تواند شرایط نامناسب را تشدید کند؟ خانواده به عنوان جامعه کوچکتر همواره نقش مهمی در ایجاد بسترهای لازم برای امنیت روانی زنان ایفا کرده است؛ چنان که عدم تعادل در خانواده منجر به عدم ارتباط صمیمانه با همسر، احساس تنهایی، مشکلات فردی و اختلالات شخصیتی می‌شود. هرچند دوران مجردی محدود، مشکلات اقتصادی، تنوع‌طلبی و... می‌تواند مزید بر علت شود و دلایلی برای خروج زن از بنیان خانواده باشد؛ اما سوظن‌های مردان و ایجاد محدودیت چقدر تاثیرگذار است؟ با توجه به آمارهای اعلام شده از هر صد ازدواج حداقل سی و هفت و حداکثر شصت مورد به طلاق می‌انجامد که در کرمانشاه با عدد بالای آن مواجه هستیم. سرنوشت این زنان چه می‌شود؟ آیا جامعه پذیرای آن‌ها است تا دست کمک به سویشان دراز کند یا آن‌ها را بیشتر در منجلاب متعفنی فرو می‌برد که پایان حرمت زنانگی است؟ سازمان‌ها و ارگان‌هایی که نقش حمایتی را برعهده دارند چگونه در برخورد با این زنان عمل کرده‌اند؟
رویایی در پی فراموشی
 رویا زنی است که بارها اقدام به خودکشی کرده است. او سی‌‌ونه سال سن دارد و مادر دو بچه هفده ساله و نه ساله است. رویا می‌گوید:« پدر و مادرم را در جوانی از دست دادم. در ازدواج اولم ناموفق بودم و بعد از جدایی از همسر اولم با برادرم زندگی می‌کردم. همه چیز به سختی برایم پیش رفت. نگاه‌های سنگین مردان همسایه عذابم می‌داد. طوری که از زن بودنم خجالت می‌کشیدم و آرزو می‌کردم کاش پسر متولد می‌شدم. بعد از دو سال علی‌رغم میلم با مردی ازدواج کردم که بیست و شش سال از من بزرگتر بود. فرزندانم حاصل همین ازدواج است. اوایل همه چیز خوب بود، با من رفتار مناسبی داشت. او پیمانکار ساختمان و آپارتمان‌ساز است. چند سالی است ورشکسته شده و اعتبار خود را از دست داده است. جامعه به او که حالا موهایش سفید و اندامش نحیف شده کاری ندارد. به خاطر فرزندانم مجبور شدم در مغازه‌ها و بوتیک‌ها پا به پای مردان کار کنم. شوهرم از وقتی بیکار شده تمام وقتش را در خانه است و به اعتیاد روی آورده، از زمانی که مجبور شدم ساعات زیادی را دور از خانه و فرزندانم سپری کنم کم‌کم متوجه تغییر در رفتار و گفتار همسرم شدم. حس بدبینی او از شکنجه دادن بدتر بود. در نگاه او به زن بدکاره‌ای تبدیل شده بودم که باعث شده است آبروی او برود. تنش‌ها بالا گرفت، از لحاظ روحی کم آوردم، تحمل شنیدن تهمت‌ها و بدرفتاری‌های او را نداشتم. آنقدر قرص خورده‌ام که دیگر بدنم در برابرش مقاوم شده است. دیگر از تعصبات او خسته شده ام، از او خواستم طلاقم دهد اما او مرا دیوانه خطاب می‌کند. تا امروز که به قصد خودکشی چند بسته قرص خوردم. دست‌هایم را به دیوار تکیه دادم، چشمانم را نمی‌توانستم در جهات مختلف تکان دهم و مجبور بودم برای دیدن بغل دستی‌ام گردن و بدنم را در همان جهت حرکت دهم».
پیگیری می‌کنم!
رویا همه این‌ها را برای راننده تاکسی که او را سوار کرده می‌گوید، گویا همدمی برایش نیست که این درد دل‌ها را با کسی می‌گوید که نه او را می‌شناسد و نه می‌داند واکنشش به این حرف‌ها چیست. اینطور ادامه می‌دهد؛« روزی برای درخواست کمک مالی و قرار گرفتن زیر پوشش یکی از ارگان‌های دولتی به آن‌جا رفتم. در اتاق انتظار زنی را دیدم که گریه می‌کرد. از او دلیلش را پرسیدم. گفت شوهرم چندسالی است که مرده است. زنی تنها هستم که کسی را ندارم. چند وقت پیش برای کمک گرفتن به این‌جا آمدم. در اطراف شهر خانه‌ای اجاره کرده بودم. دختری هجده ساله دارم که اغلب تا دیر وقت بیرون است و بعضی شب‌ها هم نمی‌آید. آه در بساط نداشتم. به پیشنهاد یکی از همسایه‌ها به این ارگان آمدم. بعد از کاغذبازی‌های زیادی مرا به این اتاق ارجاع دادند. مسئول آن قسمت مرد میانسالی بود که سوالاتی از من پرسید. از مرگ شوهرم گفتم، خانه‌ام، شرایطم، ناتوانی‌ام در تامین امکانات اولیه زندگی که باعث شده دخترم برای تامین آن‌ها به خارج از خانه وابسته شود و ... . او آدرس و تلفن من را گرفت و گفت پیگیری می‌کنم. من هم به خانه برگشتم. شب حوالی ساعت نه که طبق معمول دخترم خانه نبود زنگ در زده شد. در را که باز کردم همان مرد را دیدم که با وانت کولری را برای خانه من آورده بود. آن را در حیاط گذاشت و گفت با هزینه شخصی خودم این را برای شما فراهم کرده‌ام. تا زمانی‌که پرونده‌تان بررسی شود در مضیقه نباشید و رفت. چند روز بعد تلفنم چند بار زنگ خورد، من همیشه تلفن‌هایی را که نمی‌شناسم جواب نمی‌دهم، اما مجبور شدم و جواب دادم. همان مرد بود که با لحنی متفاوت از محل کارش با من حرف می‌زد. این تلفن‌ها ادامه داشت و او هر بار وعده‌های جدیدی برای بهبود وضعیتم از طرف آن ارگان می‌داد و چند بار به بهانه کار اداری من را به محل کارش کشاند. کم‌کم رفتارها و حرف‌هایی از او شنیدم و خواستم دیگر با من تماس نگیرد. یک شب دوباره زنگ خانه زده شد. همان مرد پشت در بود، دخترم هم خانه نبود، مانع ورودش شدم. اما وارد شد. از من خواست که من و دخترم را از لحاظ مالی تامین کند و در عوض ... . رویا می‌گوید: « زن به گریه افتاد و من که برای رفع بدبختی‌هایم به آن‌جا رفته بودم با حالتی ویران‌تر آن‌جا را ترک کردم و عصر تصمیم گرفتم با خوردن این قرص‌ها خود را برای همیشه از شر این زندگی خلاص کنم». رویا خودش را جمع و جور می‌کند، روسری‌اش را جلو می‌کشد و آشفته به راننده می‌گوید:« خانه ما خیابان روبرو است. لطفا از آن طرف نرو، دیر وقت است. الان مغازه‌دارها با برگشتنم در این موقع شب هزار جور فکر می‌کنند...».
در میان این همه بیانه و نشست‌هایی که پول کلان از جیب مردم و به نام کمک به مردم با موضوعات زنان در« نه به خشنونت علیه زنان» خرج می‌شود، پرداخت اجاره‌خانه به قیمت تباهی چند است؟ کمپین‌های حمایتی گویا تنها رسالتش این است که پوسترهایش مورد استفاده عده‌ای روشنفکرنما قرار گیرد که هرگز حتی برای خرید ماشین دویست میلیونی در مضیقه نبوده‌اند! ‌و دستگاه‌هاي دولتی هم، از قبیل مورد فوق‌الذکر، همیشه زیر پوشش اخلاق و هنجار اجتماعی مانع خروج سموم رفتارهایشان به جامعه بوده‌اند. و زنان هم که جایشان در همان شاخه گل روی اعلامیه‌ها خوب است و مطالبات دیگر، برایشان زیاده‌خواهی و ناشکری محسوب می شود.
«بیتا حامد «عضو هیئت علمی و مدیرگروه جامعه‌شناسی سازمان جهاد دانشگاهی بدبینی‌های یک مرد نسبت به مردان دیگر را نشات گرفته از عواملی می‌داند و به تفکیک می‌گوید: « بدبینی می‌تواند ذاتی باشد. یعنی نگاهی منفی به پیرامون و دیدن نیمه خالی لیوان و یا می‌تواند رفتاری وسواس‌گونه و همراه با بی‌اعتمادی باشد. در هر صورت دلایل مختلفی را می‌توان برای آن برشمرد. حتی گاهی اوقات عدم شناخت کافی از همسر نوعی بدبینی و بهانه‌گیری را به همراه می‌آورد، خیلی اوقات این بدبینی می‌تواند ناشی از عشق و علاقه زیاد و البته غیرطبیعی باشد که رفتارهای همسر با دیگران را آزاردهنده می‌یابد».
حامد می‌گوید:« اگر خانواده‌ها قرار نباشد کارکردهای خود را داشته باشند و از حضور همدیگر احساس خرسندی نکنند، مثلا نتوانند فرد را اجتماعی کنند، از کودک یا سالمند مراقبت کنند، نیازهای اقتصادی اعضایش را تامین کنند، منزلت اجتماعی آن‌ها را شکل دهند یا مسائلی نظیر این‌ها؛ آنگاه دیگر گروه نخستین نخواهند بود. اگر اعضای خانواده با یکدیگر روابط نزدیک نداشته باشند و نتوانند نیازهای عاطفی همدیگر را برآورده سازند اگر پیوسته با یکدیگر درگیری داشته باشند و از حضور همدیگر احساس خرسندی نکنند آن خانواده قادر به تامین آرامش نخواهد بود».
اما سوالات در خصوص عملکرد نادرست ارگان‌ها و دیگر گروه‌های جامعه را چه کسی پاسخ می‌دهد؟ آیا غیر از این است که با طرد زنان توسط خانواده به هر دلیلی، جامعه نه تنها حامی این افراد نیست بلکه آن‌ها را به سوی تباهی و ناکامی بیشتر می‌کشاند؟ چه نظارتی بر ارگان‌ها و سازمان‌هایی که مسئول خدمات به این افراد هستند می‌شود؟ چرا باید مسائلی در این حوزه‌ها پیش بیاید که اعتماد مردم نسبت به آن‌ها سلب شود؟ جز این است که امنیت روانی مردم به خصوص زنان- بواسطه آفرینش‌گری و تربیت افراد- در تعالی جامعه نقش بسزایی دارد و باید برای آن برنامه ریخت و به جدیت آن را دنبال کرد؟

 


دیدگاه‌ها(۰)