۱۳۹۶ دوشنبه ۲۷ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۲۳ - ۱۳۹۶ پنج شنبه ۹ آذر
خانه‌های روی آب
شمسی رنجبر

چقدر شبیه مادرم شده‌ام، چرا نمی‌شناسی‌ام‌؟! چرا نمی‌شناسمت‌؟ می‌دانم که مرا نمی‌شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد‌؛ فهمیدم. دیگر به غربت چشمهایت خو کرده‌ام و به دردهای باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده‌اند. با توام بی‌حضور تو، بی منی با حضور من. می‌بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند؟ همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم. و تو هرگز ندانستی که زخم‌هایت، زخم‌های مکررم بودند. نخ‌های آبی‌ام تمام شده‌اند و گل‌های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده‌اند. باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!!!
سنگین سنگین قدم برمی‌دارد، کفش‌هایش از سنگینی گل‌های چسبیده به آن مدام موقع راه رفتن از پایش درمی‌آید. بماند که کفش‌ها حداقل دو سایز برایش بزرگ است. لباس بلند کردی‌اش در آب و گل فرو رفته و با کاسه‌ای روهی آب داخل چادر را بیرون می‌ریزد. سرد است. آنقدر سرد که دست‌هایش قرمز شده‌اند. اما هر رنگی در برابر قرمزی چشمانش شرمنده است و بی‌رنگ. آب باران را بیرون می‌ریزدکه میله یک طرف چادر کج می‌شود و او به زحمت با دست‌های نحیفش سعی می‌کند نگذارد چادر بیفتد. صدای گریه کودکی او را سراسیمه می‌کند. پتوی گوشه چادر را کنار می‌زند و دختربچه کوچکی را که گریه می‌کند بغل می‌گیرد، وسط چادر چهارزانو می‌نشیند و آرام برایش نجوا ‌می‌کند:
 روله‌ی خوشه ویست بینایی چاوم / هیزی ئه ژنوم و هیوای ژیانم
 (فرزند دوست داشتنی‌ام، نور چشمانم / توان زانوهایم و امید زندگی‌ام)
هه تا دییته وه‌هه‌ر چاوه ریتم / هه لورکی منالیت هه‌ر راده ژه‌نم
تا برگردی چشم به راهت هستم / گهواره بچگی‌ات را همین طور تکان می‌دهم)
لای لای نه مامی ژیانم / من وینه‌ی باخه‌وانم
لای لای ای نهال زندگی‌ام / من مثل باغبان هستم)
به دل چاودیریت ده‌که‌م / بخه‌وه ده‌ردت له گیانم
(با دلم از تو مواظبت می‌کنم / بخواب دردت به جانم)
هه‌ی لایه لایه لایه / کورپه‌ی شیرینم لایه
(هی لای لایی / نوزاد شیرینم لای لایی)
 بنوه تاکووسبه ینی / مژده‌ی ئاواتم دینی
(بخواب تا فردا / مژده آرزویم بیاورد)
 ئه‌ی به‌ر خوله‌ی شیرینم / ئاواتی هه موو ژینم
(ای بچه شیرینم / آرزوی تمام زندگی‌ام)
 شه‌وی تاریک نامینی/ تیشکی روژ دیته سه ری
شب تاریک نمی‌ماند / نور صبحدم بالا می‌آید)
 هه‌ی لایه لایه لایه / کورپه‌ی زور جوانم لایه
(هی لای لایی / نوزاد بسیار زیبایم لای لایی)
 بنوه ئاسو رووناکه / دیاره وه ک خور رووناکه
(بخواب افق روشن است / معلوم است و مثل آفتاب روشن‌ است)
هه‌ی لایه لایه لایه/  کورپه‌ی شیرینم لایه
(هی لای لایی / فرزند شیرینم لای لایی)
سه د خوزگه به خوزگایه / دایکی تو لیره بوایه
(صد بار ای کاش / مادر تو اینجا بود)
اشک‌هایش قطره قطره از چشم‌هایش فرو می‌ریزد و باران بی‌هیچ توقفی می بارد. باز چادر پر از آب است. آن بیرون همه در گل و لای فرو رفته‌اند و چادرها بر روی آب. دیگر نه آذوقه اهمیت دارد، نه شیرخشک، نه لباس‌های زمستانی. دیگر نه لوازم بهداشتی کارساز است و نه آن پتوهای نم گرفته و خیس گوشه چادر و نه آن چراغ گرما‌بخشی که از برخورد قطرات باران دود می‌کند و اگر در چادر را ببندی از بوی گاز حتما صبح فردا را نخواهی دید. زن به نقطه‌ای در دور دست خیره شده، شاید به مسکن مهری فرو ریخته، آواری که جان خانواده‌اش را گرفت.
 او با خواهرزاده‌اش در چادری خیس باید چشم به راه چه کسی باشد تا پناهگاهی گرم و خشک به او دهد؟ پناهگاهی که بتواند لااقل برای رفتگانش بی‌هراس فروریختن و خیس شدن سوگواری کند و صدای خنده بچه‌ها و طنین سخن گفتن خانواده اش را باز به یاد بیاورد.  هرگز فکر نمی‌کردم روزی از باران متنفر شوم. فکر نمی‌کردم روزی بیاید که اشک زنی تنها در باران را ببینم و کاری از دست‌های سیمانیم برنیاد. سلفی‌ها گرفته شدند، اینستاگرام‌ها و صفحات مجازی از قافله زلزله عقب نماندند و هزاران رقم ایرانی و خارجی در حساب‌ها جابه‌جا شدند و این سکون ماند و جاده‌های خلوت و حرکت به سمت فراموشی. باران بند نمی‌آید.
باران تازه باریدن گرفته و برف در راه است. کاش چادرهای روی آب رقص خانه‌هایی برای مرگ نشود.
نخ‌های آبی‌ام تمام شده‌اند و گل‌های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده‌اند. باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!!!


دیدگاه‌ها(۰)