ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
کلمه عبور را فراموش کرده‌اید؟
ویرایش حساب کاربری

شارژ اعتبار
سوابق خرید
ردیف فاکتور تاریخ مبلغ (تومان) شرح تراکنش کد رهگیری

30 شماره آخر

  • شماره 3179 -
  • ۱۳۹۷ سه شنبه ۵ تير
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه ورق بزنید دریافت همه صفحات
تبلیغات
ایرانول سپیدار نارون

محرمعلی‌خان و آرش بی‌کمان

مهدی افشار

 محرمعلی‌خان چهره‌ای نام‌آشنا برای اهالی مطبوعات و ساکنان اقلیم تولید کتاب است. چهره‌ای که نماد سانسور و ممیزی در ایران پیش از انقلاب به‌شمار می‌رود و تقریبا همه کسانی‌ که در عرصه فرهنگ مکتوب دستی داشته‌اند، از آن پیرمرد کوچک‌اندام طاس و لاغر که همواره لباس رسمی -کت‌‌ و شلوار-  بر تن داشت و به چاپخانه‌ها، مطبعه‌ها و دفاتر مجلات و روزنامه‌ها سر می‌زد، خاطره‌ای دارند و شگفتا که همین اهالی فرهنگ مکتوب با همه انگشت‌نمابودن آن پیرمرد، وقتی یادی از او می‌کنند، چهره درهم نمی‌کشند که شاید لبی هم به لبخند بگشایند در حد سپیدکردن دندان. و این قلم یادی از او دارد که هرگاه برای امروزیان بازگو می‌کند، لبخندی بر لبان آنان نیز می‌نشاند. و اما آن یاد دریادماندنی:  پدرم چاپخانه داشت -چاپ میهن- در کوچه باربد، معروف به ملی که خیابان لاله‌زار را به‌گونه‌ای پر‌هیاهو و سینمایی و به ‌اعتباری دراماتیک به خیابان فردوسی پیوند می‌داد. پرهیاهو بود به این دليل که چندین سینما در این کوچه باریک و تنگ و تنک فعالانه به نمایش فیلم‌های بزن‌بزن مشغول بودند که امروزه اکشن خوانده می‌شود و بازتاب تماشای این فیلم‌ها، دعواهایی بود که همه‌روزه در پی همذات‌‌پنداری‌های تماشاچیان با قهرمانان این فیلم‌ها به‌وجود می‌آمد و دراماتیک بود چراکه با افتتاح کاباره‌ای که با کاباره مشهور شکوفه ‌نو پهلو می‌زد از ساعت 9 شب به بعد کوچه توسط همان لپمن‌ها برای ورود خانواده‌های اشرافی و کاباره‌رو آنچنان آب و جارو می‌شد که هرگز نپنداری چنین روزهایی را می‌داشته است.

 در آن کوچه علاوه بر چند سینما، چند چاپخانه نیز فعالانه حضور داشتند و گذر بیشتر ناشران بزرگ از جمله شادروان عبدالرحیم جعفری امیر‌کبیر، دکتر فریور نشر چهر، حیدری نشر خوارزمی و مهم‌تر از همه ابراهیم گلستان مدیر انتشارات روزن و دکتر میمندی‌نژاد سردبیر مجله دنیای علم و حتی روان‌شادان سهراب سپهری، جلال آل‌احمد، اسلام کاظمیه و مهشید امیرشاهی به این کوچه می‌افتاد و البته اغلب آنان به چاپ میهن سر می‌زدند، به دليل تعلق‌ خاطری که به پدرم، اکبر افشار داشتند و من دانشجوی سال اول دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با شوق در دفتر چاپخانه می‌‌نشستم به تماشای دنیای پرشکوه این فرهنگ‌سازان که هر یک سخنی بر لب داشت شنیدنی و کلامی درخشیدنی. ابراهیم گلستان غالبا با همسرش که بانویی محترم بود، به چاپخانه می‌آمد و من در شگفت که چه مؤانستی است بین این زن و شوهر که پیوسته حتی در امور چاپ کتاب نیز در کنار یکدیگرند و جلال گاه -و البته کمتر- با سیمین می‌آمد و اسلام کاظمیه که هرگز او را با زنی ندیدم و بعدها دانستم خواهرزاده دکتر امینی، نخست‌وزیر پهلوی دوم و نواده خانم فخر‌الدوله و امین‌الدوله صدراعظم ناصرالدین شاه، چهره شاخص، محبوب و نجیب روزگار مشروطه است.  اگر از دیدار با سهراب سپهری سخنی نگویم، به خواننده این یادها ستم کرده‌ام. او را مردی دیدم در سال‌های پایانی 30سالگی، آرام و عارف‌مسلک و شکیبا که من، آن نوجوان آن روز که شعر را فقط وزن و قافیه و برابری هجاها می‌دانست و به شعر نو به تمسخر می‌نگریست، با شکیبایی سخن گفت و با ملایمت رهنمونم شد.  همه اینها را گفتم که بگویم چاپ میهن به دليل مدیر و مراجعانش، پیوسته تحت توجهات خاص مأموران بود و از بذل توجه گاه‌گاهی به این چاپخانه دریغ نمی‌ورزیدند. و آن روز که فرصت دیدار با محرمعلی‌خان دست داد، جمعه‌روزی بود و چاپخانه تعطیل و من فاصله خانه واقع در خیابان سعدی‌ جنوبی، کوچه مژده‌ای را تا لاله‌زار طی کردم تا چند تماس تلفنی داشته باشم که در خانه تلفن نداشتیم و اگر هم داشتیم، خلوت جمعه‌های چاپخانه را از دست نمی‌دادم که جوانی بود و چنان‌ که افتد و دانی! در دفتر چاپخانه نشسته بودم و می‌دانستم که مجله آرش در سال 1346 دومین دوره خود را آغاز کرده و اکنون شماره ششم دوره دوم در حال چاپ است و پدیدآورندگان این نشریه از آزادی نسبی دهه 40 بهره گرفته و پیرامون این نشریه گرد آمده و منفذی یافته بودند تا هوای تازه‌ای را تنفس کنند و در کالبد بی‌جان فرهنگ بعد از کودتای 1332 روحی و جانی بدمند. سرگرم گفت‌وگوی داغ تلفنی بودم که پیرمردی عصابه‌دست وارد شد و البته که عصا یاری‌بخش او در گام‌‌زدن نبود که گویا تعلیمی‌ بود صوری و ظاهری برای تعلیم‌دادن نانیوشندگان. پیرمرد سراغ آقای افشار را گرفت که طبعا به او گفته شد تشریف ندارند و زمانی که پرسیدم چه فرمایشی دارید، در پاسخ گفت: «من محرمعلی‌خان هستم» و این نام منی را که از ادب پیران‌ساله‌اش نیم‌خیز شده بودم، تمام‌خیز گرداند و طبعا پیرمرد متوجه تغییر حالت جسمانی و فیزیکی‌ام شده بود که برخاسته از حالات روانی‌ام بود. پیرمرد یعنی همان محرمعلی‌خان کوچک‌‌اندام که اکنون در نگاهم به غولی می‌مانست، بر صندلی مراجعه‌کنندگان نشست و دیگربار پرسید: «آقای افشار چه وقت اینجا هستند؟» و پاسخ دریافت داشت: «شنبه ان‌شاءالله».پیرمرد گفت: «مانعی ندارد، ماشین‌خانه پایین است؟» (اشاره‌اش به محل ماشین‌های چاپ بود) و پاسخ داده شده همین‌طور است. پیرمرد آن‌چنان استوار و محکم سخن می‌گفت و در وجناتش آرامشی بود که گویی به دیدن یکی از اقوام نزدیک خود آمده و همین شیوه سخن‌گفتن و این سلوک آرام برخورد، در من نیز آرامشی پدید آورد. محرمعلی‌خان پیشنهاد کرد همراه او به طبقه زیرین یعنی ماشین‌خانه برویم و رفتیم. در برابر یک ماشین‌ چهارونیم ورقی ایستاد و به ستون فرم‌های چاپ‌شده اشاره کرد که از قامت هر دویمان بلندتر بود ولی بخشی از فرم چاپ‌‌شده هنوز در سینی ماشین چاپ جای داشت. پرسید: «پدرجان، این چه کتابی است؟» نگاهی به فرم‌ها انداخته، گفتم: «عنوانش بیماری‌های مشترک انسان و دام است».
ـ آره جانم، بسیار خوب است. 
و سپس به ستون جای‌گرفته در کنار ماشینی دیگر اشاره کرد: «این فرم‌ها مربوط به چاپ کدام کتاب است؟» 
نگاهی انداختم به تجاهل که البته از پیش می‌دانستم چه فرم‌هایی است و سپس به‌عنوان جاری آن نگاهی کردم و گفتم: «روی آن نوشته شده «آرش»».
سری تکان داد و گفت: «پسرم، این دیگر چاپ نشود. باشه پسرم!». 
گفتم: «به پدرم خواهم گفت».
ـ همین کار را بکن. 
و همراه ایشان از پله‌های زیرزمین ماشین‌خانه بالا رفتیم و پیرمرد بی‌آنکه سر برگرداند، گفت: «سلام مرا به پدرت برسان» و می‌دانستم که دارد لبخند می‌زند و با همان آرامشی که آمده بود، رفت. گویا می‌دانست آنچه خواسته، اجرا خواهد شد. 
و وقتی به خانه رفتم و ماجرای دیدار با محرمعلی‌خان را بازگفتم به پدری که در روزگار جوانی‌اش در راه عدالت‌خواهی و سوسیالیسم مبارزه کرده بود، سری به تأسف تکان داد و هیچ نگفت. 
و از فردای آن روز نه دیگر جلال آمد و نه اسلام کاظمیه.

ارسال دیدگاه شما

ساعت
روزنامه شرق
عنوان صفحه‌ها

شماره 3367

تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۷

کارتون
کارتون

محرمعلی‌خان و آرش بی‌کمان

مهدی افشار

 محرمعلی‌خان چهره‌ای نام‌آشنا برای اهالی مطبوعات و ساکنان اقلیم تولید کتاب است. چهره‌ای که نماد سانسور و ممیزی در ایران پیش از انقلاب به‌شمار می‌رود و تقریبا همه کسانی‌ که در عرصه فرهنگ مکتوب دستی داشته‌اند، از آن پیرمرد کوچک‌اندام طاس و لاغر که همواره لباس رسمی -کت‌‌ و شلوار-  بر تن داشت و به چاپخانه‌ها، مطبعه‌ها و دفاتر مجلات و روزنامه‌ها سر می‌زد، خاطره‌ای دارند و شگفتا که همین اهالی فرهنگ مکتوب با همه انگشت‌نمابودن آن پیرمرد، وقتی یادی از او می‌کنند، چهره درهم نمی‌کشند که شاید لبی هم به لبخند بگشایند در حد سپیدکردن دندان. و این قلم یادی از او دارد که هرگاه برای امروزیان بازگو می‌کند، لبخندی بر لبان آنان نیز می‌نشاند. و اما آن یاد دریادماندنی:  پدرم چاپخانه داشت -چاپ میهن- در کوچه باربد، معروف به ملی که خیابان لاله‌زار را به‌گونه‌ای پر‌هیاهو و سینمایی و به ‌اعتباری دراماتیک به خیابان فردوسی پیوند می‌داد. پرهیاهو بود به این دليل که چندین سینما در این کوچه باریک و تنگ و تنک فعالانه به نمایش فیلم‌های بزن‌بزن مشغول بودند که امروزه اکشن خوانده می‌شود و بازتاب تماشای این فیلم‌ها، دعواهایی بود که همه‌روزه در پی همذات‌‌پنداری‌های تماشاچیان با قهرمانان این فیلم‌ها به‌وجود می‌آمد و دراماتیک بود چراکه با افتتاح کاباره‌ای که با کاباره مشهور شکوفه ‌نو پهلو می‌زد از ساعت 9 شب به بعد کوچه توسط همان لپمن‌ها برای ورود خانواده‌های اشرافی و کاباره‌رو آنچنان آب و جارو می‌شد که هرگز نپنداری چنین روزهایی را می‌داشته است.

 در آن کوچه علاوه بر چند سینما، چند چاپخانه نیز فعالانه حضور داشتند و گذر بیشتر ناشران بزرگ از جمله شادروان عبدالرحیم جعفری امیر‌کبیر، دکتر فریور نشر چهر، حیدری نشر خوارزمی و مهم‌تر از همه ابراهیم گلستان مدیر انتشارات روزن و دکتر میمندی‌نژاد سردبیر مجله دنیای علم و حتی روان‌شادان سهراب سپهری، جلال آل‌احمد، اسلام کاظمیه و مهشید امیرشاهی به این کوچه می‌افتاد و البته اغلب آنان به چاپ میهن سر می‌زدند، به دليل تعلق‌ خاطری که به پدرم، اکبر افشار داشتند و من دانشجوی سال اول دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با شوق در دفتر چاپخانه می‌‌نشستم به تماشای دنیای پرشکوه این فرهنگ‌سازان که هر یک سخنی بر لب داشت شنیدنی و کلامی درخشیدنی. ابراهیم گلستان غالبا با همسرش که بانویی محترم بود، به چاپخانه می‌آمد و من در شگفت که چه مؤانستی است بین این زن و شوهر که پیوسته حتی در امور چاپ کتاب نیز در کنار یکدیگرند و جلال گاه -و البته کمتر- با سیمین می‌آمد و اسلام کاظمیه که هرگز او را با زنی ندیدم و بعدها دانستم خواهرزاده دکتر امینی، نخست‌وزیر پهلوی دوم و نواده خانم فخر‌الدوله و امین‌الدوله صدراعظم ناصرالدین شاه، چهره شاخص، محبوب و نجیب روزگار مشروطه است.  اگر از دیدار با سهراب سپهری سخنی نگویم، به خواننده این یادها ستم کرده‌ام. او را مردی دیدم در سال‌های پایانی 30سالگی، آرام و عارف‌مسلک و شکیبا که من، آن نوجوان آن روز که شعر را فقط وزن و قافیه و برابری هجاها می‌دانست و به شعر نو به تمسخر می‌نگریست، با شکیبایی سخن گفت و با ملایمت رهنمونم شد.  همه اینها را گفتم که بگویم چاپ میهن به دليل مدیر و مراجعانش، پیوسته تحت توجهات خاص مأموران بود و از بذل توجه گاه‌گاهی به این چاپخانه دریغ نمی‌ورزیدند. و آن روز که فرصت دیدار با محرمعلی‌خان دست داد، جمعه‌روزی بود و چاپخانه تعطیل و من فاصله خانه واقع در خیابان سعدی‌ جنوبی، کوچه مژده‌ای را تا لاله‌زار طی کردم تا چند تماس تلفنی داشته باشم که در خانه تلفن نداشتیم و اگر هم داشتیم، خلوت جمعه‌های چاپخانه را از دست نمی‌دادم که جوانی بود و چنان‌ که افتد و دانی! در دفتر چاپخانه نشسته بودم و می‌دانستم که مجله آرش در سال 1346 دومین دوره خود را آغاز کرده و اکنون شماره ششم دوره دوم در حال چاپ است و پدیدآورندگان این نشریه از آزادی نسبی دهه 40 بهره گرفته و پیرامون این نشریه گرد آمده و منفذی یافته بودند تا هوای تازه‌ای را تنفس کنند و در کالبد بی‌جان فرهنگ بعد از کودتای 1332 روحی و جانی بدمند. سرگرم گفت‌وگوی داغ تلفنی بودم که پیرمردی عصابه‌دست وارد شد و البته که عصا یاری‌بخش او در گام‌‌زدن نبود که گویا تعلیمی‌ بود صوری و ظاهری برای تعلیم‌دادن نانیوشندگان. پیرمرد سراغ آقای افشار را گرفت که طبعا به او گفته شد تشریف ندارند و زمانی که پرسیدم چه فرمایشی دارید، در پاسخ گفت: «من محرمعلی‌خان هستم» و این نام منی را که از ادب پیران‌ساله‌اش نیم‌خیز شده بودم، تمام‌خیز گرداند و طبعا پیرمرد متوجه تغییر حالت جسمانی و فیزیکی‌ام شده بود که برخاسته از حالات روانی‌ام بود. پیرمرد یعنی همان محرمعلی‌خان کوچک‌‌اندام که اکنون در نگاهم به غولی می‌مانست، بر صندلی مراجعه‌کنندگان نشست و دیگربار پرسید: «آقای افشار چه وقت اینجا هستند؟» و پاسخ دریافت داشت: «شنبه ان‌شاءالله».پیرمرد گفت: «مانعی ندارد، ماشین‌خانه پایین است؟» (اشاره‌اش به محل ماشین‌های چاپ بود) و پاسخ داده شده همین‌طور است. پیرمرد آن‌چنان استوار و محکم سخن می‌گفت و در وجناتش آرامشی بود که گویی به دیدن یکی از اقوام نزدیک خود آمده و همین شیوه سخن‌گفتن و این سلوک آرام برخورد، در من نیز آرامشی پدید آورد. محرمعلی‌خان پیشنهاد کرد همراه او به طبقه زیرین یعنی ماشین‌خانه برویم و رفتیم. در برابر یک ماشین‌ چهارونیم ورقی ایستاد و به ستون فرم‌های چاپ‌شده اشاره کرد که از قامت هر دویمان بلندتر بود ولی بخشی از فرم چاپ‌‌شده هنوز در سینی ماشین چاپ جای داشت. پرسید: «پدرجان، این چه کتابی است؟» نگاهی به فرم‌ها انداخته، گفتم: «عنوانش بیماری‌های مشترک انسان و دام است».
ـ آره جانم، بسیار خوب است. 
و سپس به ستون جای‌گرفته در کنار ماشینی دیگر اشاره کرد: «این فرم‌ها مربوط به چاپ کدام کتاب است؟» 
نگاهی انداختم به تجاهل که البته از پیش می‌دانستم چه فرم‌هایی است و سپس به‌عنوان جاری آن نگاهی کردم و گفتم: «روی آن نوشته شده «آرش»».
سری تکان داد و گفت: «پسرم، این دیگر چاپ نشود. باشه پسرم!». 
گفتم: «به پدرم خواهم گفت».
ـ همین کار را بکن. 
و همراه ایشان از پله‌های زیرزمین ماشین‌خانه بالا رفتیم و پیرمرد بی‌آنکه سر برگرداند، گفت: «سلام مرا به پدرت برسان» و می‌دانستم که دارد لبخند می‌زند و با همان آرامشی که آمده بود، رفت. گویا می‌دانست آنچه خواسته، اجرا خواهد شد. 
و وقتی به خانه رفتم و ماجرای دیدار با محرمعلی‌خان را بازگفتم به پدری که در روزگار جوانی‌اش در راه عدالت‌خواهی و سوسیالیسم مبارزه کرده بود، سری به تأسف تکان داد و هیچ نگفت. 
و از فردای آن روز نه دیگر جلال آمد و نه اسلام کاظمیه.

ارسال دیدگاه شما

تیتر خبرها پربازدید