ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
ویرایش حساب کاربری

شارژ اعتبار
سوابق خرید
ردیف فاکتور تاریخ مبلغ (تومان) شرح تراکنش کد رهگیری

30 شماره آخر

  • شماره 2958 -
  • ۱۳۹۶ يکشنبه ۱۹ شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه ورق بزنید دریافت همه صفحات
تبلیغات
ایرانول نارون شرق روزنامه شرق روزنامه شرق

یادمانی بر دردی که فراموش خواهد شد

شارمین میمندی‌نژاد.مؤسس جمعیت امام علی(ع)

در تنگنای این زیرزمین تاریک، مدتی طولانی عباس کوچک مورد آزارواذیت مردی بیمار قرار داشت و به‌تازگی او را از این حبس تلخ بیرون آوردیم و به یکی از خانه‌های جمعیت امام علی(ع) سپردیم. پسرک شش‌ساله پر از درد است و به هرکس که به‌سویش می‌آید، حمله می‌کند. شاید او در آینده کسی باشد که ملتی را داغدار کند و کودکی را در ظهر گرم به حبس ماشینی بگذارد و بگذرد تا اشاره‌ای بر ذهن ما داشته باشد. چند روز پیش از این، مادر و پدر بنیتا به مراسم جمعیت - افتتاحیه لیگ فوتبال کودکان حاشیه‌نشین- آمده و منتی آسمانی از ساحت صبرایوب‌وارشان بر سرِ جمع ما گذاشته بودند. پیش پای این خانواده، زانوی غم به زمین زدیم و از فروافتادگی و شرم نگاهمان به نظاره بزرگی‌شان نشستیم. در این فکر بودم چگونه می‌توانیم تسلی باشیم که موجی افتاد بین دخترکان کوچک جمعیت و همه با اشک و زاری، شادی مراسم را رها کردند و به پیشواز مادر بنیتا آمدند. این مادر، فرزندِ آغوشش را گم کرده و بسیاری از دخترکان کوچک ما در جمعیت، مادرانشان را در افیون و اعتیاد؛ و چه غریبانه فرزندانمان در آغوش این مادر شدند. چند روز پیش تو ‌ای مادرم، فرزندان مرا به جان و دل گرفتی و من اینک، آمده‌ام تا به فاصله پرده‌ای از خاک، بنیتای تو را در جان و دل گیرم. اینجا مزار بنیتاست و 40 روز گذشته و به‌زودی فراموش خواهیم کرد این درد را. سنگ مقبره، تداعی گهواره‌ای کودکانه است. بالای آن، جایی برای اسباب‌بازی نوزاد در نظر گرفته ‌شده و بر فراز این آرامگاه کوچک، عکس آن دختربچه هشت‌ماهه زیبا، با جمله «بِأَی ذَنْبٍ قُتِلَتْ» قلبت را چنگ می‌زند. می‌لرزم و می‌گریم از کودکان رهاشده‌ای که عاقبتشان در حاشیه‌های اعتیاد و فساد و خشونت، در نهایت، دزدیدنِ جگرگوشه مادری است. از خود می‌پرسم که چه می‌شود کرد که غمنامه‌هایی این‌چنین در سرزمینم باز تکرار و تقدیر نشود که ذهنم با صدای مداح و قیاسی که بین بنیتای کوچک و علی‌اصغر(ع) کربلا می‌کند، به گذشته‌های دورِ تشنگی عدالت و سوی پاسخی دردناک می‌رود. رابطه‌ای ظریف در خیالم شکل می‌گیرد. اگر مردمان یاری می‌کردند کودک آن آزاده‌مرد را در ظهر داغ عاشورا، شاید در این ظهر داغ پاکدشتمان، رسم مردانگی و مروتمان آلوده نمی‌شد. اتومبیلی که بنیتا در آن حبس بوده و نفس‌گیرِ ظهر گرم تابستان شده، بر سرِ گذرِ رفت‌وآمد قرار گرفته و بسیاری مردمان از آن عبور کرده‌اند و انگار آن‌قدر گرفتار بوده‌اند که نمی‌خواستند گره از گرفتاری حتی یک نوزاد بگشایند. مرثیه مداح اوج می‌گیرد. حال از شلاق و ترکه‌هایی که بر تن رقیه(س) در کربلا نشسته است، می‌گوید. انگار که این داستان فقط در 1400 پیش رخ داده ‌است. دلم می‌خواهد دست مداح را بگیرم و به خانه جمعیت امام علی(ع) در پاکدشت ببرم و نشانش دهم که چگونه دختربچه‌هایمان زیر ترکه‌ها و شلاق و تجاوز خرد شده‌اند... به خود می‌گویم در این ندبه مداح، جای علی‌اصغر(ع) و رقیه(س) به شبیه‌خوانی، همان بنیتای کوچک و دخترکان تن‌زخمی «خانه ایرانی» محله پاکدشتِ ماست و از خود می‌پرسم در این تعزیه، نقش یزید با کیست؟! فهمم در این معادله بی‌عدالتی، کامل می‌شود. از ظهر عاشورا حمایت و یاری کودکان، رهاشده و تقدیر تلخمان گشته. بر سر آن گور کوچک، در خود بیشتر مچاله می‌شوم. شاید من یزید باشم، شاید تو و شاید همه ما که به‌راحتی از زخم‌های کودکان سرزمینمان می‌گذریم.

ارسال دیدگاه شما

ساعت
روزنامه شرق
عنوان صفحه‌ها

شماره 3367

تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۷

کارتون
کارتون

یادمانی بر دردی که فراموش خواهد شد

شارمین میمندی‌نژاد.مؤسس جمعیت امام علی(ع)

در تنگنای این زیرزمین تاریک، مدتی طولانی عباس کوچک مورد آزارواذیت مردی بیمار قرار داشت و به‌تازگی او را از این حبس تلخ بیرون آوردیم و به یکی از خانه‌های جمعیت امام علی(ع) سپردیم. پسرک شش‌ساله پر از درد است و به هرکس که به‌سویش می‌آید، حمله می‌کند. شاید او در آینده کسی باشد که ملتی را داغدار کند و کودکی را در ظهر گرم به حبس ماشینی بگذارد و بگذرد تا اشاره‌ای بر ذهن ما داشته باشد. چند روز پیش از این، مادر و پدر بنیتا به مراسم جمعیت - افتتاحیه لیگ فوتبال کودکان حاشیه‌نشین- آمده و منتی آسمانی از ساحت صبرایوب‌وارشان بر سرِ جمع ما گذاشته بودند. پیش پای این خانواده، زانوی غم به زمین زدیم و از فروافتادگی و شرم نگاهمان به نظاره بزرگی‌شان نشستیم. در این فکر بودم چگونه می‌توانیم تسلی باشیم که موجی افتاد بین دخترکان کوچک جمعیت و همه با اشک و زاری، شادی مراسم را رها کردند و به پیشواز مادر بنیتا آمدند. این مادر، فرزندِ آغوشش را گم کرده و بسیاری از دخترکان کوچک ما در جمعیت، مادرانشان را در افیون و اعتیاد؛ و چه غریبانه فرزندانمان در آغوش این مادر شدند. چند روز پیش تو ‌ای مادرم، فرزندان مرا به جان و دل گرفتی و من اینک، آمده‌ام تا به فاصله پرده‌ای از خاک، بنیتای تو را در جان و دل گیرم. اینجا مزار بنیتاست و 40 روز گذشته و به‌زودی فراموش خواهیم کرد این درد را. سنگ مقبره، تداعی گهواره‌ای کودکانه است. بالای آن، جایی برای اسباب‌بازی نوزاد در نظر گرفته ‌شده و بر فراز این آرامگاه کوچک، عکس آن دختربچه هشت‌ماهه زیبا، با جمله «بِأَی ذَنْبٍ قُتِلَتْ» قلبت را چنگ می‌زند. می‌لرزم و می‌گریم از کودکان رهاشده‌ای که عاقبتشان در حاشیه‌های اعتیاد و فساد و خشونت، در نهایت، دزدیدنِ جگرگوشه مادری است. از خود می‌پرسم که چه می‌شود کرد که غمنامه‌هایی این‌چنین در سرزمینم باز تکرار و تقدیر نشود که ذهنم با صدای مداح و قیاسی که بین بنیتای کوچک و علی‌اصغر(ع) کربلا می‌کند، به گذشته‌های دورِ تشنگی عدالت و سوی پاسخی دردناک می‌رود. رابطه‌ای ظریف در خیالم شکل می‌گیرد. اگر مردمان یاری می‌کردند کودک آن آزاده‌مرد را در ظهر داغ عاشورا، شاید در این ظهر داغ پاکدشتمان، رسم مردانگی و مروتمان آلوده نمی‌شد. اتومبیلی که بنیتا در آن حبس بوده و نفس‌گیرِ ظهر گرم تابستان شده، بر سرِ گذرِ رفت‌وآمد قرار گرفته و بسیاری مردمان از آن عبور کرده‌اند و انگار آن‌قدر گرفتار بوده‌اند که نمی‌خواستند گره از گرفتاری حتی یک نوزاد بگشایند. مرثیه مداح اوج می‌گیرد. حال از شلاق و ترکه‌هایی که بر تن رقیه(س) در کربلا نشسته است، می‌گوید. انگار که این داستان فقط در 1400 پیش رخ داده ‌است. دلم می‌خواهد دست مداح را بگیرم و به خانه جمعیت امام علی(ع) در پاکدشت ببرم و نشانش دهم که چگونه دختربچه‌هایمان زیر ترکه‌ها و شلاق و تجاوز خرد شده‌اند... به خود می‌گویم در این ندبه مداح، جای علی‌اصغر(ع) و رقیه(س) به شبیه‌خوانی، همان بنیتای کوچک و دخترکان تن‌زخمی «خانه ایرانی» محله پاکدشتِ ماست و از خود می‌پرسم در این تعزیه، نقش یزید با کیست؟! فهمم در این معادله بی‌عدالتی، کامل می‌شود. از ظهر عاشورا حمایت و یاری کودکان، رهاشده و تقدیر تلخمان گشته. بر سر آن گور کوچک، در خود بیشتر مچاله می‌شوم. شاید من یزید باشم، شاید تو و شاید همه ما که به‌راحتی از زخم‌های کودکان سرزمینمان می‌گذریم.

ارسال دیدگاه شما