ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
کلمه عبور را فراموش کرده‌اید؟
ویرایش حساب کاربری

شارژ اعتبار
سوابق خرید
ردیف فاکتور تاریخ مبلغ (تومان) شرح تراکنش کد رهگیری

30 شماره آخر

  • شماره 3455 -
  • ۱۳۹۸ پنج شنبه ۳۰ خرداد
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه ورق بزنید دریافت همه صفحات
تبلیغات
ایرانول سپیدار شهروند نارون

از علي ‌تا شريعتي: تنها «ياد»

 دكتر ناهيد توسلي*

در جاريِ كوچه‌اي تاريك/و در هستيِ ظُلمانيِ همه‌شب‌هايي،/كه مسيح ‌بر دار مي‌رفت و يا منصور حلاج!،/ آن كس كه سرِ دار از او گشت بلند ـ/لحظه‌هاي بودن را،/دَم فروبردن را و دَم بَرآوردن را  /مي‌گذرانديم./گاه وَزَغي عَفِن در جويباري خسته،    /گاه جغدي شوم بر شاخساري شكسته/و گاه، موشاني،/در طمعِ تيزتركردنِ دندان‌هاي طلاجويشان!/رهگذراني در آمد و شد/گاه مردي با نان سنگكي در دست،  /براي سفره‌اي حقير،/و گاه پيري ريش‌سپيد و موي ژوليده،  /عصازنان، كشكولي در دست  /با ناله‌اي، ذكري، ياهو!/يا كه زني با سبدي از سيب‌هاي سبز كال، حيران!/در ظُلُمانيِ همه‌شب‌هايي‌كه مسيح ‌بَر‌ دار مي‌رفت و يا منصور حلاج،/در آن كوچة تاريك،/رهگذري از كنارمان گذر كرد،/بوي «عشق» پيچيد گوئيا، نور «عشق»./چشماني نيم‌بسته، نيم‌باز ليك سخت عميق داشت/در غريب ظُلمت آن سنگستان، قعر چشمانش فروغي بود/قباي ژنده‌اي بر تن./گوئيا همان قبايي كه آن پير به دردآلود مي‌گفت،  /   نمي‌داند به كجاي اين شب تيره درآويزد آن را!/قامتي به بلنداي ابديت و/جبيني به گستردگي همه دشت‌هاي فراخِ همۀ بودن‌ها،/و دست‌هايي: «نون و القلم» كه قلم توتِمش بود./در آن شب‌هاي ظُلُمانيِ مسيح و منصور بَر دار،/در آن كوچه تاريك،  /قعر چشمان آن رهگذر تماشايي شديم./لحظه‌اي درنگ!/راه را بر كويري تفتيده از آتش پرومته مي‌پيمود/پاها تاول‌زده از خارهاي گز وُ تاق؛/اين گياهان مقاوم و صبوري كه تنها در كوير مي‌رويند،/جايي كه خيال نيز هراس روييدن دارد/از پنجره نيمه‌باز آن شب تاريك و ظُلُماني،/مفري مي‌جست وُ گريزي!/همراه با او تماشايي شديم، و در بُنِ اسطوره وُ تاريخ/پِي‌اش رفتيم/در گرد و خاك هزاره‌هاي بي‌تاريخ،/همراه  با آريايي‌ها راهي نَجد ايران شد/در كنار «پوروشَشپ» با زرتشت‌ِ اَشو/به آذربايجان ـ يا كه سيستان ـ آمد/«هوم» را  نوشيد،  / پندار وُ گفتار وُ كردار را پالود./در آب‌هاي «كيانسه»/با ياري آناهيتا،‌ بانو ايزد آب‌ها،/دختران زرتشت را ستود/و مَقدَم سوشيانس را گرامي داشت،/از «چين‌وَت‌پُل»/دست در دست مهر و رَشن وُ سروش گذر كرد./سراغ هومر رفت/در باغ زيباي آكادميا/  ـ گرچه هندسه نمي‌دانست ـ/گشت‌ها زد/در بارگه زئوس،/  دست در حلقه‌ گردن پرومتۀ در زنجير انداخت/  و تا هميشه او را در آغوش فشرد/پرومته، پاره‌اي آتش در دلش افكند/هيچ‌جا را به اندازۀ سرزمين زئوس/نحسّيد، نلَمسيد، و نَبوييد./در سرزمين اهرام با برادران خويش/ آري... ـ/براي حراميان سنگ روي سنگ مي‌انباشت/قامتش هنوز، استوار، در لايه‌هاي اهرام/برجاست، ايستاده، استوار/با پارت‌ها در خراسان مستقر شد و با برج و باروها/تا فردوسي و خيام و عطار روييد/زنجير عدل نوشيروان به صدا درآورد / فرار كرد،  /سينه در سينه اعراب!/در صحرايي تفتيده از آتش،/  مردي آسماني را/ كه من از خاندان اويم ـ/تنها، پيچيده در گليم خويش ديد/كه با نداي قُم فَاَنذِر از گليم پيچيدة خويش به در مي‌شد/قيامتي!/  كسي با او بود وُ تنها،  /تنهاتر از خيالي كه در كويري مي‌رويَد/شب‌ها، سر در چاه در نخلستان‌ها و فرياد!/تا ماه نيز ناله‌اش نشنود:/«حقيقتي بر گونۀ اساطير»/آن اسطوره را در خويش نوشت، نوشيد و يك‌جا شد «او»/اُميه وُ عباس، تا هلاكو و تيمور و اشرف افغان را ديد/در نيشابور سراغ عطار رفت/  خانه‌هاي خالي را، كودكان و پدران را،/مادران و دختران را!/با آقامولانا، در ناي‌هاي بريده از نيستان‌ها دَميد،/حكايت‌های تنهايي را!/در شيراز همراه با شاخ نبات/  ـ بي‌بيم از مُحتَسَب ـ  شراب نوشيد/و همراه با ملائك درِ ميخانه‌ها كوبيد!/با سعدي، اندرون از طعام خالي!/دنبال نور معرفت مي‌گشت./شاه عباس را پابرهنه، كفش‌ها بر گردن آويخته،/راهي ديار ضامن آهو، از ميان كشته‌ها وُ پشته‌ها،/و ماتم را، در دامان كوهي از چشمان/  ـ محصول استغناي آغامحمدخان ـ ديد./به اين‌جاها و آن‌جاها.../و در اين همه،/در پي سرزمين بي‌خويشِ «خويش»/به هر سو گشت./درها كوفت وُ پنجره‌ها گشود. از هر روزني تماشايي شد./ملاصدرا وُ ميرداماد را، ماركس وُ هگل را، سارتر را./با «بِكِت» هزاره‌ها را در انتظار «گوُدوُ» نشست./با «هاكسلي» تا سال 700 فورد، رفت./فراتر نيز رفت./  فراتر از هاكسلي و «دنياي شجاع جديدش»./با «سارتر» زيستن را آن‌گونه/و با «فانون» به گونه‌اي ديگر آموخت./با سيدجمال‌ و ميرزا رضاي كرماني گلوله را/در قلب شاه شهيد! خالي كرد./«اقبال» را كنار خود و «مصدق» را بر تارك خويش بنشاند/همراه با ديگران آشنايان سرزمين‌هايِ سپيدِ «آگاهي»/راهي ديار «اتللو» و «ليِرشاه» شد/با «جان‌دان» و «هوگو» غذا صرف كرد/«ميلتون» وعدۀ بهشت‌اش داد، اما آن را گم كرد/با «ويرجينيا وولف» و «جويس»/راهي سرزمين‌هاي سبز جادويي شد،/همراه با «روسو»/گيوتن بر گردن «ماري ‌آنتوانت» انداخت/سرش جدا، اما تنش به جاي ماند/و همراه با «كُلُمب» در قايقي دريا نورديد،/  تا سرزمين سرخ هندوهاي خيالي!/و... و... تا بي‌نهايتِ زمان و زمين/با آيندگان نامده راه سپرد/تمامي اعصار وُ تاريخ در درونش،/كوله‌بار رنجِ همۀ بردگان وُ ستم‌ديدگانِ تاريخ/بر دوش‌هايش/همه در حضور او،/با آنان هم‌نشين، هم‌خور و هم‌خواب وُ هم‌آغوش،/آنان در او و او در رگ‌رگِ همه آنان/وارث تماميِ تاريخ، از آدم تا آخر زمان/همراه با هابيل، عزيزترين‌اش را قرباني «او» كرد./با «نوح» در طوفان‌ها شد،  /با «ابراهيم» در آتش،/و با «موسي»/عصا را در قلب اژدهاي زر وُ زور وُ تزوير نشاند./همراه با «عيسي»،/به دست ياران بر صليب شد./با «محمد»، در حرا/ «قولوالااله الاالله تفلحوا» گفت،/با «علي» سر در چاه‌هاي خلوت مدينه نهاد/و خار را در گلو پنهان كرد./با «حسين»، در صحراي محشر هميشه تاريخ/رو در روي يزيديان زمان ايستاد/و زينب‌وار فرياد زينبي برآورد.../وَ، با «ابوذر»/استخوان شتر را بر سرِ «كعبُ‌الاَحبارهاي» تاريخ كوبيد/و چونان او ـ اولين مسلمان سوسياليست ـ تنها رفت،/تنها مُرد و تنها برانگيخته خواهد شد،/ در رستاخيز اسرافيل صور را خواهد دميد/در تاريخ جاري ست. در هميشۀ زمان و زمين،/«ازليّت» با «ابديّت»، اين چُنين پيوند مي‌خورد،/و اين‌گونه است كه كسي «هميشه‌معاصر» مي‌شود/در همان كوچۀ تاريك و در همان شب‌هاي مسيح وُ منصور بَر دار،/رهگذري كه با ما بود،/چونان مسيحِ مصلوب و يا منصورِ بَر دار،/بر آسمان عروج كرد./اينك اما، ما مانده‌ايم،  /با يادي از او،  /تنها «ياد...»/در همان كوچۀ تاريك،/و در كنار همان پنجرۀ نيمه‌باز،/به سوي سرزميني سخت آشنا:/غُربَتِستان! 
*نویسنده، پژوهشگر و کنشگر حقوق زنان، مديرمسئول و سردبير «نافه»، عضو دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي دكتر شريعتي 

ارسال دیدگاه شما

ساعت
روزنامه شرق
عنوان صفحه‌ها

شماره 3533

تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳

کارتون
کارتون

از علي ‌تا شريعتي: تنها «ياد»

 دكتر ناهيد توسلي*

در جاريِ كوچه‌اي تاريك/و در هستيِ ظُلمانيِ همه‌شب‌هايي،/كه مسيح ‌بر دار مي‌رفت و يا منصور حلاج!،/ آن كس كه سرِ دار از او گشت بلند ـ/لحظه‌هاي بودن را،/دَم فروبردن را و دَم بَرآوردن را  /مي‌گذرانديم./گاه وَزَغي عَفِن در جويباري خسته،    /گاه جغدي شوم بر شاخساري شكسته/و گاه، موشاني،/در طمعِ تيزتركردنِ دندان‌هاي طلاجويشان!/رهگذراني در آمد و شد/گاه مردي با نان سنگكي در دست،  /براي سفره‌اي حقير،/و گاه پيري ريش‌سپيد و موي ژوليده،  /عصازنان، كشكولي در دست  /با ناله‌اي، ذكري، ياهو!/يا كه زني با سبدي از سيب‌هاي سبز كال، حيران!/در ظُلُمانيِ همه‌شب‌هايي‌كه مسيح ‌بَر‌ دار مي‌رفت و يا منصور حلاج،/در آن كوچة تاريك،/رهگذري از كنارمان گذر كرد،/بوي «عشق» پيچيد گوئيا، نور «عشق»./چشماني نيم‌بسته، نيم‌باز ليك سخت عميق داشت/در غريب ظُلمت آن سنگستان، قعر چشمانش فروغي بود/قباي ژنده‌اي بر تن./گوئيا همان قبايي كه آن پير به دردآلود مي‌گفت،  /   نمي‌داند به كجاي اين شب تيره درآويزد آن را!/قامتي به بلنداي ابديت و/جبيني به گستردگي همه دشت‌هاي فراخِ همۀ بودن‌ها،/و دست‌هايي: «نون و القلم» كه قلم توتِمش بود./در آن شب‌هاي ظُلُمانيِ مسيح و منصور بَر دار،/در آن كوچه تاريك،  /قعر چشمان آن رهگذر تماشايي شديم./لحظه‌اي درنگ!/راه را بر كويري تفتيده از آتش پرومته مي‌پيمود/پاها تاول‌زده از خارهاي گز وُ تاق؛/اين گياهان مقاوم و صبوري كه تنها در كوير مي‌رويند،/جايي كه خيال نيز هراس روييدن دارد/از پنجره نيمه‌باز آن شب تاريك و ظُلُماني،/مفري مي‌جست وُ گريزي!/همراه با او تماشايي شديم، و در بُنِ اسطوره وُ تاريخ/پِي‌اش رفتيم/در گرد و خاك هزاره‌هاي بي‌تاريخ،/همراه  با آريايي‌ها راهي نَجد ايران شد/در كنار «پوروشَشپ» با زرتشت‌ِ اَشو/به آذربايجان ـ يا كه سيستان ـ آمد/«هوم» را  نوشيد،  / پندار وُ گفتار وُ كردار را پالود./در آب‌هاي «كيانسه»/با ياري آناهيتا،‌ بانو ايزد آب‌ها،/دختران زرتشت را ستود/و مَقدَم سوشيانس را گرامي داشت،/از «چين‌وَت‌پُل»/دست در دست مهر و رَشن وُ سروش گذر كرد./سراغ هومر رفت/در باغ زيباي آكادميا/  ـ گرچه هندسه نمي‌دانست ـ/گشت‌ها زد/در بارگه زئوس،/  دست در حلقه‌ گردن پرومتۀ در زنجير انداخت/  و تا هميشه او را در آغوش فشرد/پرومته، پاره‌اي آتش در دلش افكند/هيچ‌جا را به اندازۀ سرزمين زئوس/نحسّيد، نلَمسيد، و نَبوييد./در سرزمين اهرام با برادران خويش/ آري... ـ/براي حراميان سنگ روي سنگ مي‌انباشت/قامتش هنوز، استوار، در لايه‌هاي اهرام/برجاست، ايستاده، استوار/با پارت‌ها در خراسان مستقر شد و با برج و باروها/تا فردوسي و خيام و عطار روييد/زنجير عدل نوشيروان به صدا درآورد / فرار كرد،  /سينه در سينه اعراب!/در صحرايي تفتيده از آتش،/  مردي آسماني را/ كه من از خاندان اويم ـ/تنها، پيچيده در گليم خويش ديد/كه با نداي قُم فَاَنذِر از گليم پيچيدة خويش به در مي‌شد/قيامتي!/  كسي با او بود وُ تنها،  /تنهاتر از خيالي كه در كويري مي‌رويَد/شب‌ها، سر در چاه در نخلستان‌ها و فرياد!/تا ماه نيز ناله‌اش نشنود:/«حقيقتي بر گونۀ اساطير»/آن اسطوره را در خويش نوشت، نوشيد و يك‌جا شد «او»/اُميه وُ عباس، تا هلاكو و تيمور و اشرف افغان را ديد/در نيشابور سراغ عطار رفت/  خانه‌هاي خالي را، كودكان و پدران را،/مادران و دختران را!/با آقامولانا، در ناي‌هاي بريده از نيستان‌ها دَميد،/حكايت‌های تنهايي را!/در شيراز همراه با شاخ نبات/  ـ بي‌بيم از مُحتَسَب ـ  شراب نوشيد/و همراه با ملائك درِ ميخانه‌ها كوبيد!/با سعدي، اندرون از طعام خالي!/دنبال نور معرفت مي‌گشت./شاه عباس را پابرهنه، كفش‌ها بر گردن آويخته،/راهي ديار ضامن آهو، از ميان كشته‌ها وُ پشته‌ها،/و ماتم را، در دامان كوهي از چشمان/  ـ محصول استغناي آغامحمدخان ـ ديد./به اين‌جاها و آن‌جاها.../و در اين همه،/در پي سرزمين بي‌خويشِ «خويش»/به هر سو گشت./درها كوفت وُ پنجره‌ها گشود. از هر روزني تماشايي شد./ملاصدرا وُ ميرداماد را، ماركس وُ هگل را، سارتر را./با «بِكِت» هزاره‌ها را در انتظار «گوُدوُ» نشست./با «هاكسلي» تا سال 700 فورد، رفت./فراتر نيز رفت./  فراتر از هاكسلي و «دنياي شجاع جديدش»./با «سارتر» زيستن را آن‌گونه/و با «فانون» به گونه‌اي ديگر آموخت./با سيدجمال‌ و ميرزا رضاي كرماني گلوله را/در قلب شاه شهيد! خالي كرد./«اقبال» را كنار خود و «مصدق» را بر تارك خويش بنشاند/همراه با ديگران آشنايان سرزمين‌هايِ سپيدِ «آگاهي»/راهي ديار «اتللو» و «ليِرشاه» شد/با «جان‌دان» و «هوگو» غذا صرف كرد/«ميلتون» وعدۀ بهشت‌اش داد، اما آن را گم كرد/با «ويرجينيا وولف» و «جويس»/راهي سرزمين‌هاي سبز جادويي شد،/همراه با «روسو»/گيوتن بر گردن «ماري ‌آنتوانت» انداخت/سرش جدا، اما تنش به جاي ماند/و همراه با «كُلُمب» در قايقي دريا نورديد،/  تا سرزمين سرخ هندوهاي خيالي!/و... و... تا بي‌نهايتِ زمان و زمين/با آيندگان نامده راه سپرد/تمامي اعصار وُ تاريخ در درونش،/كوله‌بار رنجِ همۀ بردگان وُ ستم‌ديدگانِ تاريخ/بر دوش‌هايش/همه در حضور او،/با آنان هم‌نشين، هم‌خور و هم‌خواب وُ هم‌آغوش،/آنان در او و او در رگ‌رگِ همه آنان/وارث تماميِ تاريخ، از آدم تا آخر زمان/همراه با هابيل، عزيزترين‌اش را قرباني «او» كرد./با «نوح» در طوفان‌ها شد،  /با «ابراهيم» در آتش،/و با «موسي»/عصا را در قلب اژدهاي زر وُ زور وُ تزوير نشاند./همراه با «عيسي»،/به دست ياران بر صليب شد./با «محمد»، در حرا/ «قولوالااله الاالله تفلحوا» گفت،/با «علي» سر در چاه‌هاي خلوت مدينه نهاد/و خار را در گلو پنهان كرد./با «حسين»، در صحراي محشر هميشه تاريخ/رو در روي يزيديان زمان ايستاد/و زينب‌وار فرياد زينبي برآورد.../وَ، با «ابوذر»/استخوان شتر را بر سرِ «كعبُ‌الاَحبارهاي» تاريخ كوبيد/و چونان او ـ اولين مسلمان سوسياليست ـ تنها رفت،/تنها مُرد و تنها برانگيخته خواهد شد،/ در رستاخيز اسرافيل صور را خواهد دميد/در تاريخ جاري ست. در هميشۀ زمان و زمين،/«ازليّت» با «ابديّت»، اين چُنين پيوند مي‌خورد،/و اين‌گونه است كه كسي «هميشه‌معاصر» مي‌شود/در همان كوچۀ تاريك و در همان شب‌هاي مسيح وُ منصور بَر دار،/رهگذري كه با ما بود،/چونان مسيحِ مصلوب و يا منصورِ بَر دار،/بر آسمان عروج كرد./اينك اما، ما مانده‌ايم،  /با يادي از او،  /تنها «ياد...»/در همان كوچۀ تاريك،/و در كنار همان پنجرۀ نيمه‌باز،/به سوي سرزميني سخت آشنا:/غُربَتِستان! 
*نویسنده، پژوهشگر و کنشگر حقوق زنان، مديرمسئول و سردبير «نافه»، عضو دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي دكتر شريعتي 

ارسال دیدگاه شما